Bia2Tanz.Com
        داستان و طنز          فال و طالع بینی          لطیفه و اس ام اس

  ضرب المثل ط
  ضرب المثل ک
  اي خداي عزيزم؛تو از..
  ضرب المثل پ
  حکایت هایي از کتاب..
  آبهای بدن
  ضرب المثل ط
  خانم معلم ناجي عباس
  تكرار زمانه   
  حكايت خورشيد و باد

  ارديبهشت با شهريور (6+2)
  طالع بيني ايتاليايي روز تولد
  طالع بيني پنير و شخصيت
  سال سگ
  آذر با بهمن (11+9)
  يه تست با نمک
  فال شما از اول تا..
  خصوصيات مردان متولد ماه هاي..
  طالع بيني ماه ماهي(اسفند)
  سال سگ

  معما هاي بسيار خواندني ...
  سرگرمي و روانشناسی رنگ
  تقويم د انشگاهي من
  asheghane
  طرز تهيه جوات‌كلاسيك با اوتول
  آخرين کلمات شخصيتهاي مختلف قبل..
  13 تجربه از يك كارمند دولت   
  30 کاري که وقتي اينترنت..   
  جک - 1 ..
  دختر وپسر ندارد، مهم این..

 



آخرين سفر کشتي خيالي قصه


حالا به همه نشان خواهم داد من کي هستم، اين را سال ها بعد، با صداي کلفت مردانه اش به خود گفت، سال ها پس از آن که براي اولين بار کشتي اقيانوس پيماي عظيم را ديد که بدون نور و بدون سر و صدا، يک شب مانند يک ساختمان بزرگ و متروک ازمقابل دهکده عبور کرد و طولش از سرتاسر دهکده بيشتر و قدش از بلندترين برج ناقوس کليسا بلندتر بود و در ظلمت شب به سفر خود به سمت شهر مستعمره اي طرف ديگر خليج ادامه داد، شهري که براي مقابله با دزدان دريايي، مملو از قلعه هاي جنگي بود، با بندر باستاني سياه پوستان و فانوس دريايي بزرگي که حلقه هاي نور هولناکش هر پانزده ثانيه يک بار، دهکده را تبديل به منظره اي از کوه هاي ماه، با خانه هاي نوراني و خيابان هاي آتش فشاني مي کرد، و گرچه او در آن زمان پسربچه اي بيش نبود و صدايش هنوز مردانه نشده بود ولي از مادرش اجازه گرفته بود که شب، تا دير وقت کنار ساحل بماند و به صداي چنگ نواختن هاي شبانه باد گوش کند ولي هنوز به خاطر مي آورد که چگونه وقتي نور فانوس دريايي گشوده مي شد، کشتي اقيانوس پيما ناپديد مي شد و بار ديگر با کنار رفتن نور ظاهر مي شد، به طوريکه کشتي در مدخل خليج به طور مداوم ظاهر مي شد و ناپديد مي گشت و با تلوتلو خوردن خواب آلود خود سعي داشت کانال خليج را بيابد، تا اين که گويي سوزني در دستگاه جهت يابش شکسته باشد، راه خود را به طرف صخره ها کج کرد، و به صخره ها خورد و هزاران تکه مي شد و بي هيچ صدايي غرق شد در حالي که چنين برخوردي با صخره ها مي بايستي توليد انفجاري پر سرو صدا مي کرد که خفته ترين اژدهاي جنگل ما قبل تاريخي را که پس از آخرين خيابان هاي دهکده آغاز مي شد و در انتهاي ديگر جهان پايان مي يافت، از خواب بيدار کند، به طوري که خود او نيز تصور کرد آن را در خواب ديده است مخصوصاً روز بعد، موقعي که آکواريوم درخشان خليج را ديد و رنگ هاي در هم و آميخته به هم کلبه هاي سياه پوستان روي تپه هاي بندر را، و قايق هاي قاچاق چيان گوآيانا را که طوطي هاي معصومي دريافت مي کردند که گلوي شان مملو از الماس بود، فکرکرد: همان طور که داشتم ستاره ها را مي شمردم خوابم برده و آن کشتي عظيم را در خواب ديده ام، به طوري که آن قدر مطمئن شد که ماجرا را براي هيچ کس تعريف نکرد، ديگر هم به آن فکر نکرد تا درست همان شب، در ماه مارس آينده، موقعي که داشت سر اسب هاي آبي را در دريا مي شمرد، بار ديگر کشتي اقيانوس پيماي خيالي را تيره رنگ و در عين حال نوراني در آن جا يافت و اين بار آن قدر از بيداري خويش مطمئن بود که دوان دوان پيش مادرش رفت و جريان را براي او تعريف کرد و مادرش سه هفته تمام از غصه زار زد که از بس وارونه زندگي مي کني مغزت دارد مي گندد، روز مي خوابي و شب، مثل ول گردها دوره راه مي افتي، و چون دسته هاي صندلي راحتي، در عرض يازده سال بيوه زن بودن ساييده شده بود و در آن روزها مي بايستي به شهر مي رفت تا صندلي راحتي براي نشستن بخرد و به شوهر مرده اش فکر کند، از فرصت استفاده کرد و از قايق ران تقاضا کرد که قايق را از سمت صخره ها براند تا پسرش آن چه را که در ويترين دريا ديده است، ببيند: عشق ماهي ها در بهار اسفنج ها، گوش ماهي هاي صورتي رنگ و کلاغ هاي آبي رنگ که در لطيف ترين چاه هاي دريا وجود داشت، شيرجه مي رفتند و حتي گيسوان سرگردان مغروقين کشتي هاي مستعمره اي، ولي نه اثري از کشتي هاي اقيانوس پيماي غرق شده وجود داشت و نه از گل کلم هاي عصرانه، با اين حال او آن قدر اصرار مي کرد که مادرش به او قول داد در ماه مارس آينده او را همراهي کند، البته بدون اين که بداند که تنها چيز مسلم آينده اش يک صندلي راحتي عهد فرانسيس دريک بود که در يک حراجي ترک ها خريد و همان شب روي آن نشست و آه کشان فکر کرد: «الوفرنه» بيچاره من! اگر بداني فکر کردن به تو از روي پارچه مخمل با اين ابريشم دوزي هاي ملکه وار چقدر راحت است، ولي هر چه بيشتر شوهر خود را به خاطر مي آورد به همان اندازه نيز خون، در قلبش تبديل به شکلات مي شد و پر از حباب، درست مثل اينکه عوض نشستن، در حال دويدن باشد، خيس از عرق ترس و با نفسي مملو از خاک، تا اين که طرف هاي سحر پسرش برگشت و او را در صندلي راحتي مرده يافت طوري که بدنش هنوز گرم بود ولي مثل کسي که مار او را گزيده باشد، يک مرتبه گنديده بود و درست عين همين واقعه براي چهار خانم ديگر هم پيش آمد البته قبل از اين که صندلي راحتي را، خيلي دور در دريا بيفکند، جايي که نتواند به کسي صدمه بزند، چون در عرض قرن ها آن قدر از آن صندلي راحتي استفاده کرده بودند که ديگر ظرفيت استراحت بخشيدن خود را از دست داده بود، و در نتيجه پسر مجبور شد به وضعيت رقت انگيز يتيمي خود که همه با انگشت نشانش مي دادند و مي گفتند اين پسر همان بيوه زني است که صندلي منحوس را به دهکده آورد، عادت کند و به جاي برخورداري از ترحم مردم، با خوردن ماهي هايي که از قايق ها مي دزديد زندگي خود را بگذراند و صدايش رفته رفته دورگه شد و خاطرات گذشته خود را به خاطر نياورد تا يک شب ديگر در ماه مارس که بر حسب اتفاق به طرف دريا نظر افکند، ناگهان، پروردگارا! آن نهنگ عظيم پنبه نسوز، ان حيوان غرش کننده را ديد و ديوانه وار فرياد زد مردم بياييد آن را ببينيد و سگ ها چنان به پارس کردن افتادند و زن ها چنان دست پاچه شدند که حتي پيرترين مردان نيز وحشت پدران خود را به خاطر آوردند و زير تخت خواب هاي خود پنهان شدند چون تصور کرده بودند« ويليام دامپير» مراجعت کرده است و کساني که در خيابان ها پراکنده شدند زحمت اين را به خود ندادند که آن ساختمان محيرالعقول را ببينند که در آن لحظه داشت بار ديگر جهت خود را گم مي کرد و در فاجعه ساليانه خود هزاران تکه مي شد، بلکه پسرک را به باد کتک گرفتند و بدنش را آن چنان کبود کردند که با دهان کف کرده از خشم گفت: حالاخواهيد ديد من کي هستم، ولي تصميم خود را به هيچ کس نگفت و در عوض، تمام سال را با همان فکر گذراند: حالا نشان همه خواهم داد که من کي هستم، و همان طورکه به انتظار ظاهر شدن مجدد کشتي باقي ماند تا آن چه را که انجام داد ني ست انجام دهد و آن اين بود که يک قايق دزديد، از خليج عبور کرد و تمام بعدازظهر را به انتظار رسيدن ساعت موعود در ميان دهليزهاي بندر سياه پوستان، در ميان پيت خيارشوري جزائر کارائيب باقي ماند ولي آن چنان در ماجراي خود غرق بود که مثل هميشه در مقابل مغازه هاي سرخ پوستان توقف نکرد تا چيني هاي عاج را ببيند که در دندان فيل حکاکي شده بودند، و يا سياه پوستان هلندي را با آن دوچرخه هاي شان مسخره کند، و يا مثل دفعه هاي پيش از کساني که پوست تنشان مثل پوست مار کبرا بود و بارها دور دنيا را گشته بودند بترسد، پس مسحور رؤياي ميکده اي که در آن بيفتک زن هاي برزيلي را مي فروختند، متوجه چيزي نشد تا اين که شب با سنگيني تمام ستارگانش به روي او افتاد و جنگل از خود عطر شيريني از گل هاي گاردينا و مارمولک گنديده بيرون داد و او داشت در قايق سرقتي خود به طرف مدخل خليج پارو مي زد و چراغ را خاموش کرده بود تا نگهبانان گمرک را متوجه نکند و پانزده ثانيه با نور سبز رنگ فانوس دريايي، رؤيايي مي شد و بعد بار ديگر به حالت بشري خود بر مي گشت و مي دانست که دارد به کانال بندر نزديک مي شود، نه تنها به خاطر اين که نور چراغ هاي غم انگيز آن را نزديکتر مي ديد، بلکه چون نفس کشيدن آب غمگين تر مي شد و آن چنان غرق در خود پارو مي زد که نفهميد از کجا ناگهان نفس هول ناک کوسه اي به او خورد، همان طور که نفهميد چرا شب، گويي که ستارگانش يک مرتبه مرده باشند، غليظ تر شد و دليلش اين بود که کشتي افيانوس پيما آن جا بود، با هيکل عظيم خود، پروردگارا، عظيم تر از عظيم ترين چيزهاي زمين و دريا، سيصد تُن بوي کوسه که آن چنان نزديک به قايق عبور مي کرد که او مي توانست به وضوح وصله هاي فولادي بدنه اش را ببيند، بدون حتي يک نور در روزنه هاي بي انتهايش، بدون نفسي در دستگاهش، بدون روح، سکوت خود را تحمل مي کرد، آسمان خالي خود، هواي مرده خود، زمان متوقف شده خود، درياي سرگردان خود که يک جهان، حيوان غرق شده رويش شناور بود و ناگهان تمام اين چيزها با داس نور فانوس دريايي ناپديد و براي لحظه اي تبديل به درياي بلورين کارائيب شد، با شب ماه مارس و هواي هر روزي مرغ هاي ماهي خوار، و بدين سان او در ميان گوي هاي شناور تنها ماند بدون اين که بداند چه بکند، از خودش متعجبانه پرسيد که شايد هم واقعاً دارد باچشم هاي باز خواب مي بيند، نه فقط حالا بلکه دفعه هاي ديگر هم خواب بوده است ولي به محض اين که اين فکر به سرش زد، نفسي مرموز، گوي هاي شناور را از اول تا آخر خاموش کرد به طوري که وقتي نور فانوس دريايي عبور کرد کشتي اقيانوس پيما بار ديگر ظاهر گشت و قطب نماهايش بهم ريخته بود شايد حتي نمي دانست که آن درياي کدام اقيانوس است و به سختي در جستجوي کانال نامريي بود و در حقيقت داشت به طرف صخره ها پيش مي رفت که او يک مرتبه متوجه شد آن گوي هاي شناور آخرين طلسم آن جادو است و چراغ قايق را روشن کرد، يک نور کم رنگ سرخ که بدون شک هيچ يک از ديده باني هاي اداره گمرک را به وحشت نمي انداخت ولي براي ناخداي کشتي همانند خورشيد مشرق زمين بود چون بر اثر آن نور، کشتي اقيانوس پيما مسير خود را پيداکرد و با حرکتي رستاخيزي وارد دهانه کانال شد و آن گاه تمام چراغ هايش هم زمان با هم روشن شد، کوره هايش بکار افتاد، ستارگان آسمانش روشن شدند و اجساد جانوران شناور به عمق فرو رفتند و در آشپزخانه، بشقاب ها بهم خوردند و بوي سس ها بلند شد و صداي ارکستر با نواختن دو نيمه ماه به هم و تام تام شريان هاي عشاق دريايي در سايه روشن کابين ها به گوش رسيد ولي او آن قدر خشم در سينه اش انباشته بود که نه گذاشت از شوق گيج بشود و نه از آن سعادت به وحشت بيفتد، بلکه مصمم تر از هميشه به خود گفت حالا خواهند ديد من کي هستم، پدرسوخته ها حالا خواهند ديد! و به جاي اين که خود را کنار بکشد تا زير آن دستگاه عظيم نرود، شروع کرد به پاروزدن در جلو آن، حالا خواهيد فهميد من کي هستم و همان طور کشتي را با نور چراغ خود هدايت کرد تا اين که آن قدر از اطاعت آن مطمئن شد که بار ديگر او را وادار کرد عرشه هاي خود را منحرف سازد. کشتي را از کانال نامريي بيرون کشيد و گويي يک گوساله دريايي باشد، قلاده آن را به طرف دهکده خفته کشيد، يک کشتي زنده و تسخير ناپذير در مقابل دسته هاي نور فانوس دريايي که اکنون هر پانزده ثانيه آن را تبديل به آلومينيوم مي کرد و رفته رفته صليب هاي کليساها پديدار مي شد، حالت نزار خانه ها، اميد و کشتي اقيانوس پيما به دنبال او مي رفت، با تمامي آن چه که در درون خود داشت دنبال او مي رفت، با ناخداي خفته اش، گاوهاي نمايشي در يخ يخچال هايش، بيماري تنها در بيمارستانش، آب هاي يتيم چاه هايش، ناخداي بيدار شده که صخره ها را به جاي اسکله گرفته بود چون درست در آن لحظه صداي ضجه سوت کشتي منفجر شد، يک بار، او سراپا از بخاري که رويش ريخت خيس شد، يک بار ديگر و قايق سرقتي کم مانده بود واژگون شود، يک بار ديگر، ولي خيلي دير شده بود چون پله هاي ساحل در آن نزديکي ديده مي شد، ريگ خيابان ها، در خانه هاي مردم دير باور و دهکده که سراسر با نور کشتي اقيانوس پيماي وحشت زده روشن شده بود و او فقط فرصت کرد که خود را کنار بکشد تا بگذارد آن طوفان سهمگين پيش برود و از شوق فرياد کشيد بفرماييد هيولا، درست يک ثانيه قبل از آن که آن کشتي فولادين زمين را بشکافد و صداي خرد شدن نودهزار و پانصد جام کريستال شامپاني، يکي پس از ديگري به گوش برسد، و آن وقت همه جا روشن شد و اکنون ديگر صبح يک روز مارس نبود بلکه ظهر درخشان يک روز چهارشنبه بود و او با رضايت خاطر توانست ناباوران را ببيند که با دهان باز به بزرگترين کشتي اقيانوس پيماي اين جهان خيره شده بودند که جلوي کليسا به گل نشسته بود، از هر سفيدي سفيدتر، بلندي اش بيست مرتبه بلندتر از برج ناقوس کليسا و با طول نود و هفت مرتبه بيش تر از طول سرتاسر دهکده با اسمش که با حروف فلزي روي بدنه حک شده بود: « هالالشيلاک» و هنوز از بدنه اش آب هاي باستاني درياهاي مرگ قطره قطره فرو مي ريخت.






Tags: آخرين , سفر , کشتي , خيالي , قصه

تبلیغات کلیک روز


 
        تبلیغات

      محصولات جدید
      پیوندهای سایت
خواندنی روز
طنز جدید
تفریح گشت و گذار
دانستنی علمی
عشق و دوستی
تاپ سایت ایران
پرشین تاپ سایت
لینک باکس
خبر روز
پزشکی دارویی
خبر روزانه
تهران عشق
مقالات مختلف
مطلب روز
اس ام اس طنز
سرگرمی خفن
اسمس باحال
علمی هنری
کارت تبریک
نرم افزار
سرگرمی
      لینک روز
---
      عضویت در سایت

:: دریافت ایمیل رایگان ::
عکس و کاریکاتور
جوک و اس ام اس
مطالب آموزشی تفریحی

      سایت همکار


















طنز خانه :: نقشه سایت